X
تبلیغات
مدرسه ی ابتدایی ممکان مرگور
Facebook Twitter Flicker Google +1 Yahoo!
کدستان

مدرسه ی ابتدایی ممکان مرگور

به علت تغییر مدرسه از این به بعد مطالب در وبلاگ جدید به آدرس زیر قرار خواهد گرفت.مطالب وعکس های موجود در این وبلاگ حذف نخواهد شد وهمچنین در آدرس جدید نیز قرار خواهند گرفت.درصورتی که پستی در مورد ممکان در وبلاگ جدید گذاشته شود در این وبلاگ نیز قرار خواهد گرفت.



www.3dayemadra3.blogfa.com

[ دوشنبه 20 شهریور1391 ] [ 13:13 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]


(این مطلب از وبلاگ  اصلی بنده یعنی صدای مدرسه برداشته شده و در این وبلاگ قرار گرفته است)

امروز 21 تیر هست . یعنی روز تولد من. عمر انسان چه زود می گذره .امروز وارد25 سالگیم شدم. به مناسبت این روز میخوام خلاصه ای از 4 سال قبل مدرسم رو بنویسم . انگار همین دیروز بود که همراه دوستامون به سیلوانا رفتیم و سازماندهی شدیم.امتیاز من تقریبا از همه کم بود واسه همین یه روستای خیلی دور واسم موند دوستم رضا هم همین روستا رو انتخاب کرد. باهم تصمیم گرفتیم به روستای کچله بریم .روستایی که پیچ های خیلی زیادی داشت و درست بالای کوه بود. موقع برگشتن تصمیم گرفتیم روستامونو تغییر بدیم .واسه همین به یه روستای دیگه که خیلی از کچله بهتر بود رفتیم.روستای ممکان جای خوبی بود .2روز من و رضا مشغول تمیز کردن مدرسه بودیم مدرسه ای که دیوارنداشت و تمام شیشه های آن شکسته بود.بعدازچند روز حسین هم به ما اضافه شد وکادرمدرسه تکمیل شد. سال اول تدریسم میتونم بگم بهترین سال زندگی من بود .با این که تو روستا امکانات خیلی کم بود و ما حمام نداشتیم و حتی تلویزیون چیزی نشون نمیداد و از خط روستایی مدرسه واسه زنگ زدن به خونه استفاده میکردیم و زمستان های خیلی سختی هم داشت ولی بهترین روزهای زندگی من بود. سال دوم هم من و رضا و حسین همون مدرسه موندیم. سال بعدش رضا که مدیر آموزگار بود جابجایی گرفت و به شهر رفت.به جای رضا فرجاد که با هم تو تربیت معلم بودیم اومد پیشمون و سال سوم رو هم با خاطرات خوبی که داشتیم به پایان رساندیم. بعد از 3 سال حضور در ممکان من به شهر انتقالی گرفتم و حسین هم که اهل اشنویه بود به شهرستان خودش برگشت. تو اون مدرسه فرجاد موند و 4 معلم دیگه به اونجا اضافه شدن . ولی من که به شهر اومده بودم  با این که تجربه ی جدیدی بود خیلی از اومدنم پشیمان بودم .همش از خدا می خواستم برگردم به روستای قبلی ولی امسال بهم جابجایی ندادن و تو شهر موندنی شدم. این پست داره طولانی میشه فقط میخواستم بگم که این 4 سال مثل برق گذشت وخواستم  خلاصه ای از  4سال پیش مخصوصا 3 سال تو روستا  رو که خیلی سریع گذشت رو اینجا بگم. هنوز عکسای مدرسه و کلاسم موندن و همیشه به اون عکسا نگاه میکنم . چند تا از این عکسا رو که مربوط به 3 سال حضور در روستاس رو تصمیم گرفتم الان بذارم وبلاگ. کاش اون روزها برمیگشت.....  .

 این عکس ها به ترتیب تاریخ قرار گرفتن.

اولین عکس مربوط به اولین روزهای مدرسه میشه که با هم برای گردش به بیرون رفته بودیم.
           به ترتیب از راست به چپ رضا،حسین و من



این عکس مربوط به شب یلدا هستش که به دوراز خانواده و درمدرسه گرفتیم




یادش بخیر هفته ای یک بار شب ها آتیش روشن میکردیم و چایی میخوردیم




بعضی وقتا اهالی روستا میومدن مدرسه و شب ها با ما بودن




سرویس ما به علت بارش زیاد باران تو رودخونه گیر گرده بود که با تراکتور بیرون کشیدنش




دانش آموزان من ( کلاس دوم وسوم)




اردوی شیخ بایزید 1390





دریا ، ناتاشا و معصومه ی گل



جاده ی 7 کیلومتری که 3 سال برای رفتن به مدرسه پیاده روی کردیم
( از روستای رزگه پیاده روی شروع می شد و پس از گذشتن از روستای نرگی به ممکان می رسیدیم)






برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب

[ جمعه 21 تیر1392 ] [ 18:15 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

(این مطلب از وبلاگ  اصلی بنده یعنی صدای مدرسه برداشته شده و در این وبلاگ قرار گرفته است)

دیروز رو که یه روز تعطیل بود تصمیم گرفتم برم به روستای ممکان ، روستایی که 3 سال قبل رو اونجا تدریس می کردم . صبح یکشنبه ساعت 9 از خونه خارج شدم و ساعت 11/30 به روستا رسیدم. دلم واسه اونجا و بچه ها خیلی تنگ شده بود.در این روز تعطیل 3 تا از معلما هم اونجا وتو مدرسه مونده بودن.بعد از ظهر تصمیم گرفتیم به کوهی که نزدیک روستاس بریم البته تا قله نرفتیم. در راه هم انور ، یکی از دانش آموزان را دیدیم که چوپانی می کرد.وقت برگشتن هم جوونای روستا اومدن و با هم دیگه کنار مدرسه فوتبال بازی کردیم.شب هم که شد تصمیم گرفتیم آتیش روشن کنیم و شام درست کردیم و خوردیم .البته روستاییا هم طبق هر روز غذا آوردن و اونا رو هم خوردیم. صبح که شد و بچه ها اومدن مدرسه ، من بعد از مدت ها دانش آموزان خودمو دیدم و از دیدن همدیگه خیلی خوشحال بودیم.دانش آموزانی که 3 سال پشت سر هم به اونا درس گفته بودم و خیلی دل تنگ هم شده بودیم.بعد از دیدن بچه ها و انجام مراسم من از همکاران خداحافظی کردم و راهی اداره ی سیلوانا شدم و کاغذی که در اون درخواست جابجایی رو کرده بودم رو به پانل چسبوندم. ان شاالله امسال جابجایی پیدا می کنم و به روستای ممکان برمی گردم .خلاصه بعد از اداره 2 ساعتی تو راه بودم و بعدش با تمام خستگی به مدرسه ی مغانلو رسیدم.



فرجاد و نصرالله







فرجاد ، من و نصرالله



نصرالله ، محمد ، فرجاد و انور



روستا و رودخانه ی باراندوز از نمای بالای کوه



شب و آتش روشن کردن و غذا پختن



انجام مراسم صبحگاهی صبح روز دوشنبه

[ دوشنبه 26 فروردین1392 ] [ 18:20 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

در ابتدا از شما به خاطر این که در این وبلاگ  خیلی وقت میشه از مطالب آموزشی خبری نیست و پست ها فقط  شامل عکس هستند معذرت می خوام . آخه با توجه به این که این وبلاگ به روزهای آخرش نزدیک میشه حیفم میاد این عکس های زیبا رو در وبلاگ قرار ندم .این دفعه تصمیم گرفتم  عکس هایی رو که در مدت این 3 سال در راه ممکان گرفتیم را قرار بدم.یکی از بهترین خاطرات ما در راه بوده که تقریبا بیش تر اوقات مسیر 7 کیلومتری که از روستای رزگه شروع میشد و بعد از گذشتن از روستای نرگی به ممکان  میرسید روپیاده می آمدیم.
سال تحصیلی 88-89

(روستای نرگی) سال تحصیلی 89-90






زمستان 89 در شهر ارومیه برف کمی باریده بود ومدارس تعطیل نبود ولی وقتی به منطقه سیلوانا رسیدم برف زیادی رو دیدیم  و مدارس منطقه هم تعطیل شده  بود .ما هم که نمی تونستیم این همه راه رو به خونه برگردیم تصمیم گرفتیم  در این روز تعطیل با وجود برف زیاد مسافت 7 کیلومتری روستای رزگه به ممکان رو پیاده به مدرسه بریم.






زمستان سال 90 روز چهارشنبه که به خونه برمی گشتیم به علت برفی که چند روز باریده بود ماشین های کمی تو روستا رفت و آمد می کردند ما هم پیاده رفتیم ولی خوشبختانه 3 کیلومتر رفته بودیم که یک سایپا نیسان اومد و ما هم به پشت این ماشین سوار شدیم.






مسیر بین نرگی و ممکان - پل روی باراندوز چای





[ پنجشنبه 2 شهریور1391 ] [ 18:49 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

زنیبه هناره نیا شب دوشنبه 16 مرداد91براثر شدت سوختگی فوت کرد.روحش شاد.


 

                       

[ سه شنبه 17 مرداد1391 ] [ 16:28 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

جمعه شب بود که  به من زنگ زدند و گفتند که زنیبه سوخته و بردنش بیمارستان و وضعش هم زیاد خوب نیست و 80 درصد سوختگی داره.وقتی که این خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم و دلم براش سوخت.زنیبه که امسال به کلاس ششم خواهد رفت  یکی از بهترین و مودب ترین دانش آموزان مدرسه هست که من در این سه سالی که ممکان بودم شلوغی از او ندیده بودم.زنیبه یک روز تو بیمارستان بود و فرداش به خانه بردنش .قضیه از این قرار بود که زنیبه داشت آشغال ها رو می سوزوند که یک دفعه نفت زیادی رو میریزه و آتش به زنیبه می خوره و آتیش می گیره .خوش بختانه یکی از همسایه ها که اطرافش بود می رسه و آتش رو خاموش می کنه.امروز یکشنبه  تصمیم گرفتیم من و فرجاد و حسین ورضا به عیادتش به خانه شان برویم.خیلی از قسمت های بدنش به جز صورتش سوختگی  داشت. زنیبه از این که ما را دیده بود خیلی خوش حال بود و پدرش می گفت که زنیبه منتظر ما بود تا بهش سر بزنیم. 

برای سلامتیش دعا کنید.



[ یکشنبه 8 مرداد1391 ] [ 18:25 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

داشتم به عکسایی که حدود1700 تا بودند و در طی این 3 سال گرفتم نگاه می کردم .بعضی از عکس ها به نظرم جالب اومد گفتم چندتا از اونا رو بذارم وبلاگ...(فقط یه خورده حجم عکس ها زیاده شاید یه کم طول بکشه باز بشن)

بدون شرح(معصومه و ناتاشا)


مدل موی جدید - دریا - سال 89

این نقاشی قشنگ رو رویا واسم کشیده.دوماد منم وعروس که خودش واسم انتخاب کرده بود .

زمستان 89که برای خوردن مرغ به بیرون رفتیم-یادش بخیر-اونی که کلاه گذاشته یعقوب هستش که چند ماه به عنوان سرایدار در مدرسه کار کرد.

باز هم از اون مدل موها.البته بعد زنگ ورزش موهاشو شست این شکلی شد.


بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ دوشنبه 5 تیر1391 ] [ 19:23 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

چقدرسخته برام که از این جا دل بکنم.آخه من به بچه ها عادت کردم.مگه میشه 3سال با بچه ها تو یک کلاس باشی بچه هایی که معصوم هستندو از آن ها جدابشی.نمی دونم ساله دیگه کجام ولی هر جا باشم دیگه این جا نمیمونم.چون بیتوته دیگه برام کافیه.3 سال در ممکانی که از خانه نزدیک 70 کیلومتر با جاده پرپیچ و خمش فاصله داره زندگی کردم.آدم وقتی بیتوته میکنه مجبوره از خیلی چیزها دست بکشه حتی نمیشه به دوره ها رفت.تواین 3 سال حتی 1 ساعت هم دوره نرفتم.

بااین وجود من عاشق بچه ها هستم و جدایی از آن ها برام خیلی سخته.خداکنه جابجایی پیدا کنم و به شهر بیام.امسال انتقالی هم به خاطر ششم خیلی سخته.

من تو این مدتی که تو ممکان بودم خیلی چیزها یادگرفتم:

*من عشق و محبت را از سنوبر یادگرفتم که چند بار در کلاس به اشتباه بابا صدام کرد.

*من توجه به همه را از مرشاد یادگرفتم که گفت:آقامعلم چرا دخترها که از ماشلوغ تر هستند را از پسرها بیش تر دوست داری.

*من علاقه را از سمیع یادگرفتم که با این که زیاد از دستش به خاطر اذیت کردن بچه ها و شلوغ کردن عصبانی  میشدم و گاهی وقتانیز میزدمش روز آخر بهم گفت که منو خیلی دوست داره.

*من همت و تلاش را از حاج مجید یادگرفتم که با این که 60 سالش بود ولی از روزتاشب کار می کرد.

*من صبر و حوصله را از چوپانی یاد گرفتم که شب ها وروزها در هوای بارانی وسرد در کوه ها از گوسفندان مراقبت می کرد.

*من مهمان نوازی را از مردم روستا یاد گرفتم که همیشه به ما محبت می کردند وهمه چی برامون میاوردند.

و ........... .

امروز روز دوشنبه هست و آخرین روز مدرسه برای من .وقت خداحافظی فرا رسیده.تا حالا فکر کنم تا این اندازه گریه نکرده بودم. واای چقدر جدایی از این بچه ها سخته.

این وبلاگ هم دیگه به پایان خودش رسیده.3سال بود که این وبلاگ فعال بود و تقریبا هر ماه مطلبی روی وبلاگ قرار می گرفت.ولی از این روز دیگر ممکانی نیست که مطلبی بنویسم.شاید با یه وبلاگ دیگه و با یه مدرسه دیگه برگشتم.خدا می دونه چی میشه.اگه وبلا نویسی را دوباره شروع کردم حتما بهتون خبر می دم.

[ دوشنبه 8 خرداد1391 ] [ 22:52 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

بخش نامه های رسمی و بی احساس برامون می آیند و می نویسندکه روز آخر جشن اختتامیه است .می خواستم بگویم وزیر عزیز شماهم نمی توانید مارادرک کنید چون روز آخر حس جدایی از دانش آموزانم اجازه جشن گرفتن بهم نمی دهند.روز آخر روز عظمت دلتنگی هایم است.روزی است که می خواهم برای قادر و نادر و سایر بچه ها از ته دل گریه کنم.گریه کنم به خاطر این که شاید زمان اجازه دوباره ی دیدنشان را بهم ندهد.گریه میکنم به خاطر این که نمی دانم بر سر این گل های نورسیده چه باران ها وچه طوفان ها می بارد.دوست داشتم تاآخرعمرشان همراهشان بودم وخاک هر قدمشان می شدم.

گریه می کنم به خاطر این که نمی توانم لحظه هایی را تصورکنم که دیگر شلوغی هایشان رانبینم ودیگر دست های صافشان رابرصورتم نکشند.

به خاطراین که جاده خاکی روستا تمام درختان و سنگ هایی که دراوج غم بهم آرامش و انرژی می دادند به خاطر ندیدن پرکاری حاجی مجید و صورت های سوخته ی کارگران و مرام جوانان.

به خاطر پنجره ی اتاقمون که نور را از خود خارج وبه چشمانم می رساند تا روستا را نگاه کنم.

چی میشد که لک لک روستا میشدم وبالای تیرک  برق می نشستم وازآن بالا بازی دانش آموزانم ،گریه ها وغم هایشان را می دیدم باخنده هایشان می خندیدم وباگریه هایشان گریه می کردم وتاسال های سال نظاره حرکت زمانشان می شدم نمی توانم احساساتم را باکلمات بیان کنم به خاطر همین می گویم خداحافظ بچه ها،دوستان عزیزم و روستای زیبای ممکان.

دوستتان دارم.

تمام واژه هایم بانهایت بی ارزش بودنشان تقدیم به بزرگی حامد و فرجاد و رضا قاضیلو .هرگز درخاطرم فراموشی رسوخ نخواهد کرد وهر صبحگاه خیالم را با پرواز خاطره هایتان بیدار خواهم کردوشما را در نسیم و عظمت وبزرگی تصاویر طبیعت خواهم دید.

امیدوارم هیچ طوفانی توانایی باز کردن پنجره ی زندگی تان را نداشته باشد.امیدوارم هیچ مشکلی توانایی تسلیم کردنتان را نداشته باشد.

امیدوارم هیچ چیزی باعث نشه همدیگر را فراموش کنیم.


حسین بنفش




[ دوشنبه 8 خرداد1391 ] [ 20:23 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

به نام خدایی که قلب ها را برای به هم رسیدن می تپاند.

اسمم فرجاد، زبان شعر و شاعری بلد نیستم ، این کلماتی که می نویسم از اندام عجیب و غریبی به نام قلب تراوش می شود.

تو زندگی با خیلی آدم ها آشنا شده ام ولی سال تحصیلی 90-91 برام خیلی متفاوت بود.چون که دوستانی پیدا کردم که حاضرم جانم را نیز برایشان پیشکش کنم.

حامد و حسین عزیز

برایتان از حامد شروع می کنم ، کسی که تا باهاش نباشی هرگز اونو نمیشناسی.آدمی که درتمام لحظات می توانی روش حساب کنی .دوست داشتنی ، بامتلک های خنده دارش ، چاق و کم تحرک اصلا اهل دل شکستن نیست .خلاصه سرتونو دردنیارم ، قابل اعتماد وکسی که میتونی بهش تکیه کنی و اما

حسین عزیز

شوخ طبع و عاشق طبیعت و گشت و گذار و کتاب، وقتی که باهاش صحبت می کنی یه حس عجیبی بهت دست میده.چون خیلی قشنگ حرف میزنه،باپشتکار و سخت کوش .

ای خدای بزرگ فدای این همه حکمت و راز ورومزی که درجهان آفرینش داری برم چرا قلب آدما را اینقدر عجیب آفریدی که یه روزی بابهترین آدم ها آشنا میشیم ولی یه روزی مجبوریم از این عزیزان دور بشیم.

من از این دوستان بزرگ جدامیشم تاوقتی سربرخاک آورم ،آن ها را فراموش نخواهم کرد.

حامد و حسین عزیز دوستتان دارم

امیدوارم یک بار دیگر باهاتون دریک مدرسه تدریس کنم.

فرجادمصطفی زاده

[ دوشنبه 8 خرداد1391 ] [ 19:48 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

امسال هم مثل پارسال براي اردو به همان جاي قبلي يعني شيخ بايزيد در چند كيلومتري روستا رفتيم.مي خواستيم به دره چمن در نزديكي اشنويه بريم كه خيلي از بچه ها به دليل دوري نيومدن .واسه همين تصميم گرفتيم به شيخ بايزيد بريم.

حامد و حامد

فرجاد سوار بر اسب

كاك حسين با بچه ها

كشتي

البته موقع رفتن به علت وضع خراب راه تصمیم گرفتیم یه کمی از راه رو بچه ها پیاده برن و مینی بوس هم وسایل بچه ها رو برد.

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 23:13 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 15:45 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 21:0 ] [ حامد رفیعی ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه